تبليغاتX
دوستداران کودک - فرصت

دوستداران کودک

عشق به انسانها را تمرین کنیم

  

 دلش تاپ تاپ میزد .یعنی میشه  امروز هم به خیر بگذره و یه فرصت دیگه برای بازیگوشی هاش داشته باشه .  با نگرانی به اطرافش  نگاه میکرد . ای کاش هیچوقت  کسی به سراغشون نیاد . کاش فراموششون کنن  .دو نفر همراه با فروشنده اومدند. دلش هری  ریخت . تموم شد . قافله رو باخته بود . دل تو دلش نبود . .شاگرد  فروشنده  اومد سمتش و تا خواست بهش دست بزنه  مرد تازه وارد با لحن  اعتراض آمیزی گفت که این نه اون بغل دستیش رو میخواد .نفس عمیقی کشید و صورتش رو  برگردوند .  خطر از بیخ گوشش گذشت .  یکی دو ساعت   بیشتر  تا غروب نمونده بود . شانس بیاره این یکی دو ساعت  کسی سراغش نیاد امروز رو دیگه  پشت سر گذاشته .   برگشت و به جای خالی  دوستش نگاهی انداخت . غمی وجودش رو گرفت. و آرزو کرد که کاش همیشه همینجور نحیف بمونه . کاش هیچوقت انتخاب نشه .   اصلا کاش حسنک نرفته بود  شهر .

 

 

+  شنبه بیستم مهر 1387      |