دلش تاپ تاپ میزد .یعنی میشه امروز هم به خیر بگذره و یه فرصت دیگه برای بازیگوشی هاش داشته باشه . با نگرانی به اطرافش نگاه میکرد . ای کاش هیچوقت کسی به سراغشون نیاد . کاش فراموششون کنن .دو نفر همراه با فروشنده اومدند. دلش هری ریخت . تموم شد . قافله رو باخته بود . دل تو دلش نبود . .شاگرد فروشنده اومد سمتش و تا خواست بهش دست بزنه مرد تازه وارد با لحن اعتراض آمیزی گفت که این نه اون بغل دستیش رو میخواد .نفس عمیقی کشید و صورتش رو برگردوند . خطر از بیخ گوشش گذشت . یکی دو ساعت بیشتر تا غروب نمونده بود . شانس بیاره این یکی دو ساعت کسی سراغش نیاد امروز رو دیگه پشت سر گذاشته . برگشت و به جای خالی دوستش نگاهی انداخت . غمی وجودش رو گرفت. و آرزو کرد که کاش همیشه همینجور نحیف بمونه . کاش هیچوقت انتخاب نشه . اصلا کاش حسنک نرفته بود شهر .
