تبليغاتX
دوستداران کودک - صیاد

دوستداران کودک

عشق به انسانها را تمرین کنیم

  

تلفن همراه نیمه جونش رو که مدام هشدار میداد باطری خالی کرده تو یه دستش گرفته بود و شارژر رو تو دست دیگه اش . دنبال فروشگاهی میگشت که مناسب باشه و دقایقی تلفنش رو بزاره شارژ بشه .  همه تند و تند از کنار هم بی تفاوت رد می شدن . گاهی به هم تنه میزدن .  آخرین غروب ماه رمضون بود . نمیخواست بره منزل میزبانش .  شنیده بود که آخرین افطار هر جا باشی فطریه ات می افته گردن صاحبخونه . این بود که ترجیح داد این ساعتها رو تو خیابون قدم بزنه .  و  وقت بی زبون رو که دم دست ترین قربانی  همیشگیه بکشه .

  یکی  کنارش سبز شد و همردیفش قدم برداشت .

-         سلام خانم . با من دوست می شی .؟؟

زن نگاهی بهش انداخت . خستگی پیاده روی طولانی رمق هر برخوردی رو ازش گرفته بود همینطور که به راهش ادامه میداد گفت :

-         نه آقا . خدا روزیت رو جای دیگه ای بده .

مرد  که از برخورد ملایم و خسته زن جرات گرفته بود که اهل داد و بیداد و این جور هیاهوها نیست  ادامه داد :

-         چرا خانم ؟ من تقاضا دارم با من دوست بشین .

-         آقا گفتم که  اشتباه اومدی . برو دعا کن  دم غروبی .

-         دعا کنم ؟ برای چی دعا کنم ؟

-   غروب آخر ماه رمضونه دعا کن  خدا به راه راست هدایتمون کنه . برو جانم .برو اشتباه گرفتی .

-         حتما"؟

-         حتما " اقا . شک نکن . 

 مرد مایوسانه  راهش رو جدا کرد .          دقایقی بعد وقتی نگاه زن تصادفی به اون سمت خیابون افتاد  دید که همراه چند دقیقه پیش  باتفاق شکارخوش سیمایی  ایستاده  و با چهره ای گشاده فریاد میزنه :

-  تاکسی دربست .

+  شنبه سیزدهم مهر 1387      |