در ماجراهای غمناک هم گاهی طنزهای جالبی نوشته میشه . اون هم در داستانهای واقعی که روزانه همه مون در نوشتنشون نقش داریم . می گید نه ؟ پس این نوشته رو تا انتها بخونید :
- نمیشه . درسته حکم دادگاه دارین و وکالت بلاعزل . اما باید سه تا شاهد داشته باشین . دو تاشون رو شما بگین بیان . نفر سوم رو خود دفترخونه داره فقط باید دو هزار تومن بهش بدین .
- باشه حاج آقا . الان تلفن میزنم بیان .
- سلام آقای ...... . من الان دفتر خونه هستم . با شرمندگی احتیاج به شاهد دارم . شما چون از ماجرا خبر دارین و میدونم امین هستین اگه ممکنه بیاین و یک نفر امین مثل خودتون رو هم بیارین . من رو نشناسه بهتره . ممنون میشم .
- باشه حتما . هر چند دوس ندارم برای اینکارها شاهد باشم اما چون میدونم مصلحت در اینه باشه میام و یک نفر هم باخودم میارم .
نیم ساعت بعد دو نفر وارد دفترخونه شدند . و زن برای سلام و تشکر صندلیش رو ترک کرد و رفت که راهنمایی شون کنه کنار صندلی خودش و ازشون خواست که بشینن و منتظر باشن .
- دستت درد نکنه که اومدید ممنون .
- خواهش میکنم .
-این اقا کیه ؟
-- اقای ........ شما رو میشناسه . متاسفانه نتونستم کسی بیارم که نشناسه شما رو . حالا شما هم حساس نباشین . بالاخره همه کم کم می فهمن .
- نه اصلا نمیخوام همه جا بپیچه . خب اشکال نداره که می شناسه . چاره ای نیست دیگه . حالا چیکاره هست .
- شغلش ؟ خبرنگاره .
و زن همونجا روی صندلیش از بهت و حیرت خشکش زد .
