دیروز بهم گفت عزیزی که روحیه خوبی داری . چطور میتونی اینقدر از بچه هات دور باشی . این اومده حالا اون یکی میخواد بره ..
خندیدم و گفتم اونقدر تو تاریکی مجبور شدم راه برم و همه اش توکل کنم به خدا و هی به خودم بگم که هر چی بخواد همون میشه و نترس و برو فقط برو با تکیه به خواست خدا که دیگه عادت کردم دل به دریا بزنم و نترسم . وگرنه بحث دلتنگی که بشه من هم اینجور موقع ها کم میارم اما باز هم توکل میکنم به خدا . مشکل میفرسته اگه صبر کنیم راه حلهاش هم تو خود مشکلات هست . سخته . خیلی سخت گذروندن این لحظات برای مادر . اما باز هم هر چی خدا بخواد همون میشه .. با تمام وجود راضیم به رضاش .
+ سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387  
|
