.
هیجان زده بود . دل شوره داشت . به هیچ وجه نمیتوانست اندیشه خود را متمرکز کند . هنوز دو دل بود . مردد بود . نمی توانست تصمیم بگیرد . در این حال و هوا می دید که انتخاب چه کار شاق و مهمی است . و تصمیم گرفتن چقدر مشکل . چون می دانست کلیه تصمیمات فقط معرف شروع و آغاز کارند نه انجام همه آن . وقتی کسی تصمیمی میگیرد در حقیقت خود را در معرض جریان تند و تیزی می گذارد که جریان اورا به نقطه نامعلومی می برد . نقطه ای که او در موقع تصمیم گیری نه خوابش را دیده بود و نه حتی به طور مبهم آن را پیش بینی کرده بود .آری جریان او را به مقصدی مبهم هدایت می کند به افقی ناشناخته
+ جمعه بیست و دوم شهریور 1387  
|