قاضی خوب من
به پدر گفتم : چرا با مادر دعوا میکنی ؟
پدر ساکت شد . سوالم را تکرار کردم .
گفت : بعضی اوقات آدم بعضی کارهای بعضی آدم ها را دوست ندارد.
گفتم : من هم بعضی کارهای شما را دوست ندارم ولی با شما دعوا نمیکنم .
گفت : تو بچه ای . بچه ها حق ندارند با پدرهایشان دعوا کنند.
گفتم : شما جواب مرا ندادید . شما همیشه با مادر دعوا میکنید . هر روز هر شب .
گفت : با بعضی آدم ها نمیشود زیر یک سقف زندگی کرد.
گفتم : پس اگر زیر یک سقف زندگی کردید نباید داد بزنید. چون زیر آن سقف آدم های دیگر هم زندگی میکنند.
گفت : چه کسی ؟
گفتم : من
گفت : برای این موضوع فکری میکنم . من باید از مادرت جدا زندگی کنم .
گفتم : آن وقت من باید با کدام یک از شما زندگی کنم .
گفت : قاضی تصمیم میگیرد.
گفتم : ولی قاضی نمیتواند مرا نصف کند.
گفت : تو را نصف نمیکند . تو را به من میدهد.
گفتم : من خودم را شاید به شما ندهم .
گفت . نمی توانی چون ولی تو من هستم .
گفتم : قاضی نمیتواند دل مرا به کسی بدهد. من آن را قایم میکنم .
گفت : قاضی با دل تو کاری ندارد.
گفتم : ولی من با خودم و با دل شما کار دارم . قاضی اشتباه میکند. اگر با من دوست شود دلم را به او نشان میدهم . و او می فهمد باید مرا زیر کدام سقف قراردهد.
اشک در چشمهای پدرم جمع شد و گفت : می خواهی برایت شکلات بخرم ؟
گفتم : نه برای من یک قاضی خوب بخرید.
گفت : قاضی را که نمیشود خرید.
گفتم : پس یک قاضی برایم درست کنید.
گفت : کجا؟ چگونه؟
گفتم : در دل خودتان . که از دل من خبر دارد.
از جلد دوم کتاب عشق سوم
مجموعه مقالات تخصصی پیرامون مسائل کودکان و نوجوانان به کوشش چیستا یثربی
