تبليغاتX
دوستداران کودک

دوستداران کودک

عشق به انسانها را تمرین کنیم

 

 

قاضی خوب من

به پدر گفتم  : چرا با مادر دعوا میکنی ؟

پدر ساکت شد . سوالم را تکرار کردم .

گفت : بعضی اوقات   آدم  بعضی کارهای بعضی آدم ها را دوست ندارد.

گفتم : من هم بعضی کارهای شما را دوست ندارم ولی با شما دعوا نمیکنم .

گفت : تو بچه ای  . بچه ها حق ندارند با پدرهایشان دعوا کنند.

گفتم : شما جواب مرا ندادید . شما همیشه با مادر دعوا میکنید . هر روز هر شب .

گفت  : با بعضی آدم ها نمیشود زیر یک سقف زندگی کرد.

گفتم : پس اگر زیر یک سقف زندگی کردید نباید داد بزنید. چون زیر آن سقف آدم های دیگر هم زندگی میکنند.

گفت : چه کسی ؟

گفتم : من

گفت : برای این موضوع فکری میکنم . من باید از مادرت جدا زندگی کنم .

گفتم : آن وقت من باید با کدام یک از شما زندگی کنم .

گفت : قاضی تصمیم میگیرد.

گفتم : ولی قاضی نمیتواند مرا نصف کند.

گفت : تو را نصف نمیکند . تو را به من میدهد.

گفتم : من خودم را شاید به شما ندهم .

گفت . نمی توانی چون ولی تو من هستم .

گفتم : قاضی نمیتواند دل مرا به کسی بدهد. من آن را قایم میکنم .

گفت : قاضی با دل تو کاری ندارد.

گفتم : ولی من با خودم و با دل شما کار دارم . قاضی اشتباه میکند. اگر با من دوست شود دلم را به او نشان میدهم . و او می فهمد باید مرا زیر کدام سقف قراردهد.

اشک در چشمهای پدرم جمع شد و گفت :  می خواهی برایت شکلات بخرم ؟

گفتم : نه برای من یک قاضی خوب بخرید.

گفت : قاضی را که نمیشود خرید.

گفتم : پس یک قاضی برایم درست کنید.

گفت : کجا؟ چگونه؟

گفتم : در دل خودتان . که از دل من خبر دارد.

                                                از جلد دوم کتاب عشق سوم

             مجموعه مقالات تخصصی پیرامون مسائل کودکان و نوجوانان    به کوشش   چیستا یثربی

+  جمعه بیست و سوم شهریور 1386      |