چقدر در روز ممکنه این عبارت رو بشنویم ؟. ( قلبا" براش احترام قائلم ) یا همین مضمون با کلمات مشابه .
اما دقت کردید این احترام قلبی عجب بار سنگینیه روی قلب . وقتی در شما ایجاد میشه قلبت در اون لحظه میخواد قید طپش رو بزنه اصلا" و برای ادای احترام بایسته . تحمل اینهمه بار رو نداره . مثلا دیروز که وارد زورخانه جهان پهلوان تختی شدم . ۴ نفر دعوت شده بودیم برای اهدا جوایز به جوانان باستانی کار استان و بقیه هم علاقمندانی که دور تا دور گود نشسته بودند در جایگاه مخصوص تماشاچی ها . عکس جهان پهلوان تختی هم زورخانه را مزین کرده بود . صدای مرشد حس عجیب بهم میداد . به نظرم نگاه کردن به گود جرات میخواد و خلوص نیت و روح پاک رو میطلبه . نگاه و اندیشه رو باید وضو داد تا لایق همسویی با گود بشه . در اون گود جهان پهلوان تختی رو تصور میکردم و گاهی شخصیتهای داستانی که از بچگی در فضاهای زورخانه ای معرفی شده اند ... قرار بود امیر رضا و کامیار رو باخودم ببرم که چون در اون ساعت امیر رضا درحال استراحت بود بدلیل مریضی رو به پایانش و کامیار هم خواب بود . تنها رفتم . مرشد در پایان از بهلوانان جوان خواست که دعای مخصوص برای خودم و بیمارم بکنن . با چه شکوهی این افتخار نصیبم شد .من هم در اون لحظه همه بیمارهایی که میشناختم و یا نمی شناختم با تعریف (همه بیماران ) در ذهنم حاضرکردم تا دعا نصیب همه شون بشه . دست مرشد درد نکنه . دعایی از دل اون گود مقدس و از نفس گرم پهلوانان جوان و با همت .
شعر استاد گرمارودی در خاطرم نقش بست :
گودالی چنین رفیع ندیده بودم در حضیض نیز میتوان عزیز بود . از گودال
بپرسید .
