تبليغاتX
دوستداران کودک

دوستداران کودک

عشق به انسانها را تمرین کنیم

 

تو راه شیراز بودیم . خانواده سه نفری ما و مادر شوهرم  . دخترم یکسال و نیمش بود . با پیکان قرمز رنگ پدر شوهرم راهی شیراز بودیم .  پس از طی مسافت طولانی  تصمیم گرفتیم در یکی از رستورانهای توی مسیر استراحتی کنیم . پیاده شدیم .  همه جا سرسبز و خنک بود .  ناهار خوردیم . کمی با آب روان کنار رستوران با دخترم بازی کردم و پس از استراحت درست و حسابی تصمیم گرفتیم راه  بیافتیم .  ار وقتی حرکت کردیم  همسرم شروع کرد با مادرش تعریف خاطراتی که مربوط به گذشته های دورشون بود که تابستونها با هم میرفتن شیراز . پس از اینکه یکی دو ساعت از رستوران دور شدیم برگشتم ببینم دخترم هنوز خوابه . آخه  ساکت ساکت بود .فهمیدم خسته شده و بعد از صرف ناهار و اون بازیها خواب افتاده . به مادرشوهرم گفتم  این دختر نمیخواد بیدار شه .  جواب داد : مگه خوابه ؟

برگشتم گفتم پس خواب نیست . ؟ خدای من روی صندلی های پشت دخترم نبود . فقط مادربزرگش نشسته بود . گفت مگه روی پای تو نیست ؟  دیگه نفهمیدم  چی شد و چی گذشت  .

فریاد میزدم و دخترم رو صدا میزدم واشک میریختم . زمین و زمان پیش چشام تیره و تار شده بود . دختر نازنینم تو رستوران جا مونده بود . چی به سرش اومده بود . فریاد میزدم برگردیم . برگردیم و اشک میریختم و داد میزدم . 

ناگهان به خودم اومدم دیدم همسرم داره محکم تکونم میده و میگه : چته . چی شده . پاشو . دخترت  همینجاست . تو تختش خوابیده . تو اتاقشه .  پاشدم و دویدم سمت  اتاقش . تو تختش خوابیده بود اروم اروم و من هنوز اشک میریختم  . نمیدونم از وحشتی که اون خواب برام داشت و  یا  خوشحالی اینکه همه این ماجرا فقط یک خواب و یا نه یک کابوس بود .  

الان پس از گذشت سالها هنوز  اون لحظه  یکی از وحشتناک ترین لحظاتیه که احساسش کردم ..

+  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386      |