تو راه شیراز بودیم . خانواده سه نفری ما و مادر شوهرم . دخترم یکسال و نیمش بود . با پیکان قرمز رنگ پدر شوهرم راهی شیراز بودیم . پس از طی مسافت طولانی تصمیم گرفتیم در یکی از رستورانهای توی مسیر استراحتی کنیم . پیاده شدیم . همه جا سرسبز و خنک بود . ناهار خوردیم . کمی با آب روان کنار رستوران با دخترم بازی کردم و پس از استراحت درست و حسابی تصمیم گرفتیم راه بیافتیم . ار وقتی حرکت کردیم همسرم شروع کرد با مادرش تعریف خاطراتی که مربوط به گذشته های دورشون بود که تابستونها با هم میرفتن شیراز . پس از اینکه یکی دو ساعت از رستوران دور شدیم برگشتم ببینم دخترم هنوز خوابه . آخه ساکت ساکت بود .فهمیدم خسته شده و بعد از صرف ناهار و اون بازیها خواب افتاده . به مادرشوهرم گفتم این دختر نمیخواد بیدار شه . جواب داد : مگه خوابه ؟
برگشتم گفتم پس خواب نیست . ؟ خدای من روی صندلی های پشت دخترم نبود . فقط مادربزرگش نشسته بود . گفت مگه روی پای تو نیست ؟ دیگه نفهمیدم چی شد و چی گذشت .
فریاد میزدم و دخترم رو صدا میزدم واشک میریختم . زمین و زمان پیش چشام تیره و تار شده بود . دختر نازنینم تو رستوران جا مونده بود . چی به سرش اومده بود . فریاد میزدم برگردیم . برگردیم و اشک میریختم و داد میزدم .
ناگهان به خودم اومدم دیدم همسرم داره محکم تکونم میده و میگه : چته . چی شده . پاشو . دخترت همینجاست . تو تختش خوابیده . تو اتاقشه . پاشدم و دویدم سمت اتاقش . تو تختش خوابیده بود اروم اروم و من هنوز اشک میریختم . نمیدونم از وحشتی که اون خواب برام داشت و یا خوشحالی اینکه همه این ماجرا فقط یک خواب و یا نه یک کابوس بود .
الان پس از گذشت سالها هنوز اون لحظه یکی از وحشتناک ترین لحظاتیه که احساسش کردم ..