ساعت ۷ صبح بود . قبل از اینکه برم اداره رفتم فروشگاه لوازم خانگی سر کوچه مون که قسط یخچال کافی نت دخترم رو حساب کنم . جز من و پسر ۱۶ ساله ای که متصدی فروش بود کسی دیگه تو فروشگاه نبود. متصدی فروش پشت میز مشغول پیدا کردن چک من و اینجور امورات بود که آقای متوسط القامه ای با کاپشن چرمی مشکی وارد شد و شروع کرد به پرسیدن سوالاتی درباره خرید و فروش دیروزش و منتظر دریافت فاکتور یا یه چیزای دیگه بود . همینجور که صحبت میکرد قدم زنان رفت تو محدوده ای که مربوط به متصدی فروش بود .
- آقا لطفا برید همون جا وایسین . چشم الان کارتون رو انجام میدم.
مرد اهمیتی نداد.
پسرک دوباره تکرار کرد وقتی باز هم بی اعتنایی دید . دست از کار کشید وایساد روبروی مرد خریدار وتکرار کرد
- شما هم برید اونور مخصوص مشتری ها بایستید. اینجا اجازه ندارین بیاین .
مرد معطل نکرد و محکم خوابوند تو گوش پسر نوجوان .
- به من میگی برم اونور . میدونی من چیکاره ام ..
- هر کی میخوای باش . فرقی با بقیه نداری
پسرک دستش رو گذاشته بود روی صورتش که حسابی سرخ شده بود و کلی غافلگیر شده بود. جثه و سن و سالش جوری نبود که از عهده در افتادن با اون آقا بر بیاد.
دیگه طاقت نیاوردم .
- اقا چرا زدین تو گوشش ؟؟
- به شما مربوط نیست ؟
- مربوط نیست ؟ اتفاقا" برعکس کلی هم مربوطه . مگه شما میدونین من کی هستم که میگین مربوط نیست ؟
( حالا نوبت من بود خالی ببندم )
- هر کی هستی باش
- فکر میکنی . من عضو انجمن حمایت از کودکان هستم و این پسر رو کاملا" میشناسم . سنش زیر ۱۸ ساله و در حیطه مسئولیتی من قرار میگیره . الان هم گزارش میکنم و از طریق دادگاه باید بیای جواب بدی .
مرد دیگه حالا با پسر جوون کاری نداشت و روبروی من ایستاده بود.
- ببین چی دارم بهت میگم . اگه دلش رو بدست آوردی و ازش رسما" معذرت خواهی کردی و این آقا پسر شما رو ببخشه که هیچی . وگرنه همین الان گزارشم رو تهیه میکنم . و ارائه میدم ....
- معذرت خواهی کنم ؟ اصلا" حقش بود...
و فروشگاه رو ترک کرد..
وقتی رفت . پرسیدم :
- میشناختیش .
- نه ولی آدرسش رو اینجا نوشتیم . تو اسنادی که پیشمون داره ..
سکوت برقرار بود و حسابی پسر فروشنده شوکه بود از سیلی ناحقی که خورده بود ..
ده دقیقه ای گذشت . دیدم برگشت و فورا" رفت سراغ پسر فروشنده و شروع کرد به معذرت خواهی و سروصورتش رو بوسیدن.
- حلالم کن ...
بعد رو کرد به من و کلی معذرت خواهی کرد ...
- از اینجا که رفتم بیرون سه تا چهارراه اونورتر با موتورم چنان تصادفی کردم که فهمیدم خدا غضبش گرفته .. گفتم برگردم از دلش در بیارم .
- خوب کاری کردین آقا ... اینجوری تا آخر روز هم اعصاب این بچه خورد بود هم شما ... قبول کنین ما اجازه نداریم دست روی کسی که هم سن وسالمونه بلند کنیم چه برسه بچه هایی که هنوز سن قانونی هم نرسیدن.. .. حالا خدا را شکر که متوجه اشتباهتون شدین ..
- آقا تو رو خدا منو بخشیدی یا نه ؟
- برو بسلامت . آره
پسر جوون با اکراه و آهسته جوابش رو داد.
به هرحال من دیگه خداحافظی کردم و رفتم سر کار .....
