پسر بچه نمیتونست با رفتارهای پدرش کنار بیاد. مادر رو زیر سوالات گله آمیزش برده بود.
گاهی مینشست بالای سر باباش و میگفت : باید کاری کنم دیگه بابا سیگار نکشه . به نظرت سیگارهاش رو پاره کنم ؟ یا اسمش رو بدم به پلیس ؟ که جریمه اش کنن ؟
چرا هر وقت ما دور میز هستیم میخوایم غذا بخوریم بابا نمیاد ؟ همه اش میخواد بخوابه؟
چرا از مدرسه که میام هنوز خوابه ؟ چرا نمیره سر کار؟ چرا هیچ وقت نمیاد مدرسه من ؟ چرا همه اش با تو باید برم دکتر ؟ چرا همه اش با تو باید برم بیرون؟
و بالاخره یه روز از مامانش پرسید " مامان روزی که داشتی برای خودت شوهر انتخاب میکردی ؟ فکر نکردی داری برای ما هم پدر انتخاب میکنی؟
و مادر بهت زده به سوال پسرش فکر میکرد که واقعا" هیچوقت از خودش نپرسیده بود .
+ دوشنبه دوازدهم آذر 1386  
|