تبليغاتX
دوستداران کودک

دوستداران کودک

عشق به انسانها را تمرین کنیم

 

پسر بچه نمیتونست با رفتارهای پدرش کنار بیاد. مادر رو زیر سوالات گله آمیزش  برده بود. 

گاهی مینشست بالای سر باباش و میگفت  : باید کاری کنم دیگه بابا سیگار نکشه .  به نظرت سیگارهاش رو پاره کنم ؟  یا اسمش رو بدم به پلیس ؟ که جریمه اش کنن ؟

چرا  هر وقت ما دور میز هستیم  میخوایم  غذا بخوریم بابا نمیاد ؟ همه اش میخواد بخوابه؟

چرا از مدرسه که میام هنوز خوابه ؟  چرا نمیره سر کار؟ چرا هیچ وقت نمیاد مدرسه من ؟ چرا همه اش با تو باید برم  دکتر ؟ چرا همه اش با تو باید برم بیرون؟

 

 

و بالاخره یه روز از مامانش پرسید "  مامان روزی که داشتی برای خودت شوهر انتخاب میکردی ؟  فکر نکردی  داری برای ما هم پدر انتخاب میکنی؟ 

 

و مادر بهت زده به سوال پسرش فکر میکرد که واقعا" هیچوقت از خودش نپرسیده بود .

 

+  دوشنبه دوازدهم آذر 1386      |