نوشته آن لندرز ترجمه : قائمی از کتاب عشق سوم
۴ ساله بودم : پدرم هر کاری رو میتونه انجام بده
۵ ساله بودم : پدرم خیلی چیزها رو می دونه
۶ ساله بودم : پدرم از پدر تو باهوشتره
۸ ساله بودم : پدرم هم چیز رو هم نمی دونه
۱۰ ساله بودم : اون موقع ها که پدرم پسر بچه بود همه
چیز با حالا کاملا" فرق داشت
۱۲ ساله بودم : خب طبیعیه پدر هیچی در این مورد
نمی دونه دیگه پیرتر از اونه که بچگیش بیاد
۱۴ ساله بودم : زیاد حرفهای پدرم رو تحویل نگیر خیلی امله
۲۱ ساله بودم : پناه بر خدا بابا به طرز مایوس کننده ای از
رده خارجه
۲۵ ساله بودم : پدر یه چیزهای کمی درباره این موضوع
میدونه خب بایدم بدونه زیاد با این قضیه
سر و کار داشته
۳۰ ساله بودم : بد نیست از پدر بپرسم نظرش درباره
این موضوع چیه هر چی باشه خیلی تجربه
داره
۳۵ ساله بودم : تا وقتی با پدر حرف نزنم دست به هیچ
کاری نمی زنم
۴۰ ساله بودم : مونده ام که پدر چطوری از پس این کار
برآمد چقدر عاقله و چقدر تجربه داره
۵۰ ساله بودم : حاضرم همه چیزم رو بدم که پدر برگرده تا
من بتونم باهاش درباره همه چیز حرف بزنم
افسوس که قدر هوش و تجربه شو ندونستم
چقدر با درایت بود خیلی چیزها می شد ازش
یادگرفت
