اتل،متل،یه بابا
بهزاد سپهر در روز پانزدهم خردادماه سال 1352 چشم به جهان گشود ، در نوجواني در اثر سانحهاي سايه پدر را از دست داد و در کنار تحصيل با وجود سن کم به کار پرداخت تا مادر را در تأمين معاش خانواده ياري رساند.بنگاه تهيه و فروش قطعات اوراقي ماشينهاي سنگين کارگاه تزريق پلاستيکسازي، طلاسازي، تأسيس و اداره ارزان فروشي خواربار و کار در شرکت مخابرات از جمله فعاليتهاي اقتصادي او بود.
در سال 1377 اولين شعرش را در مدح شهداء نوشت و آن را با نام (ع، سپهر) امضاء کرد ،نام عبدالله را به تأسي از وجود حضرت اميرمؤمنان که نامههاي مکتوب در نهجالبلاغه را عبدالله بن عليبنابيطالب امضاء ميکرد انتخاب نمود.اما دوست داشت او را ابوالفضل صدا بزنند، سبک شعرهاي او اغلب فوللکوريک و عاميانه بود .سپهر سرانجام به علت بيماري کليوي در بيمارستان سينا دار فاني را وداع گفت، پيکر پاکش را در سالروز ولادت حضرت ابوالفضل العباس (ع) در گلزار شهداء قطعه
قطعه شهداي گمنام) به خاک سپردند
در بخشي ديگر ازجستجوي گوگل درباره سپهر شاعر اشعار ذيل چنين گفته شده است :
"ابوالفضل سپهر " شاعر دفاع مقدس ساعت 2 بامداد روز یكشنبه29شهریور1383 در بیمارستان عیوض زاده تهران جان به جان آفرین تسلیم كرد.
آخرین خواسته این شاعر ، طلب دعا از شنوندگان و مخاطبان شعرش بود ... او در آخرین لحظات زندگی اش به خبرنگار ما گفت : هر كس شعرهای مرا شنیده ، از خدا بخواهد كوله بار آخرت مرا سرشار كند...
اتل متل یه بابا
كه اون قدیم قدیما
حسرتشو می خوردن
تمامی بچه ها
*
اتل متل یه دختر
دردونه باباش بود
بابا هرجا كه می رفت
دخترش هم باهاش بود
*
اون عاشق بابا بود
بابا عاشق اون بود
به گفته بچه ها:
بابا چه مهربون بود
*
یه روز آفتابی
بابا تنها گذاشتش
عازم جبهه ها شد
دخترو جا گذاشتش
*
چه روزای سختی بود
اون روزای جدایی
چه سالهای بدی بود
ایام بی بابایی
*
چه لحظه سختی بود
اون لحظه رفتنش
ولی بدتر ازاون بود
لحظه برگشتنش
*
هنوز یادش نرفته
نشون به اون نشونه
اون كه خودش رفته بود
آوردنش به خونه
*
زهرا به او سلام كرد
بابا فقط نگاش كرد
ادای احترام كرد
بابا فقط نگاش كرد
*
خاك كفش بابا را
سرمه توچشاش كرد
بابا جونو بغل زد
بابا فقط نگاش كرد
*
زهرا براش زبون ریخت
دو صد دفعه صداش كرد
پیش چشاش ضجه زد
بابا فقط نگاش كرد
*
اتل متل یه بابا
یه مرد بی ادعا
براش دل می سوزونن
تمامی بچه ها
*
زهرا به فكرباباست
بابا توفكر زهرا
گاهی به فكر دیروز
گاهی به فكر فردا
*
یه روز می گفت كه خیلی
براش آروز داره
ولی حالا دخترش
زیرش ، لگن می ذاره
*
یه روز می گفت : دوست دارم
عروسیتو ببینم
ولی حالا دخترش
می گه به پات می شینم
*
می گفت : برات بهترین
عروسی رو می گیرم
ولی حالا می شنوه
تا خوب نشی نمی رم
*
وقت غذا كه میشه
سرنگ را بر می داره
یك زرده تخم مرغ
توی سرنگ می ذاره
*
گوشه ی لپ بابا
سرنگ رو می فشاره
برای اشك چشمش
هی بهونه میاره
*
عضه نخوره بابا جون
اشكم مال پیازه
بابا با چشماش میگه :
خدا برات بسازه
*
هر شب وقتی بابا رو
می خوابونه توی جاش
با كلی اندوه و غم
می ره سركتاباش
*
" حافظ" رو برمی داره
راه گلوش می گیره
قسم می ده حافظو
" خواجه ! " بابام نمیره
*
دو چشمشو می بنده
خدا خدا می كنه
با آهی از ته دل
حافظو وا می كنه
*
فال و شاهد فالو
به یك نظر می بینه
نمی خونه ، چرا كه
هر شب جواب همینه
*
اون شب كه از خستگی
گرسنه خوابیده بود
نیمه ی شب ، چه خواب
قشنگی رو دیده بود
*
تو خواب دیدش تو یك باغ
تو یك باغ پر از گل
پر از گل و شقایق
میون رودی بزرگ
*
نشسته بود تو قایق
یه خرده اون طرف تر
میان دشت و صحرا
جایی از اینجا بهتر ...
*
بابا سوار اسبه
مگه میشه محاله ...
بابا به آسمون رفت
تا پشت یك در رسید....