تبليغاتX
دوستداران کودک

دوستداران کودک

عشق به انسانها را تمرین کنیم

  بیان خاطرات واقعی از لحظاتی که باید از کودکان آموخت .................

دختربچه  مثل هر روز که از مدرسه میامد نشست و مشقهاش رو نوشت . کلاس دوم بود. بعد از ظهر که شد مادرش رو تشویق کرد که :

- مامان بریم یه سری به بی بی نا بزنیم .

-  باشه  غروب می ریم.

- خب الان بریم چه اشکالی داره . من که مشقهام رو نوشتم .

و بالاخره اصرارهای دختر بچه نتیجه داد و عصر ساعت ۴ باتفاق مادر و برادر کوچکش  که یکساله بود به دیدن بی بی و آبابا رفتن .

نیم ساعتی که نشستن . آبابا ( پدر بزرگ )  تعریف کرد که ظهر وقتی نوه اش رو از مدرسه میبرده خونشون با یک موتور تصادف کرده و  به خیر گذشته و اتفاق خاصی برای موتوری نیافتاده.

مادر تازه متوجه شد که اصرار دخترش برای چی بوده.

- مامان جان   چرا به من نگفتی؟؟ .

- گفتم دلواپس میشی .  نگران آبابا هم بودم و دلم میخواست بیام سری بزنم.

اینجوری لااقل میدیدی سالمه آبابا و دیگه ناراحت نمیشدی .

مادر از این همه صبوری - درایت  دخترش  احساس سپاس و غرور کرد .

و به این اندیشید که   در دنیای بزرگترا چه بسیار فرصتهایی که نیاز به این دو ویژگی هست و دریغ..

حالا به نظر شما     در چنین شرائطی  باید  به کودکان  / یا  از کودکان آموخت ؟؟؟

+  چهارشنبه یازدهم مهر 1386      |