تبليغاتX
دوستداران کودک

دوستداران کودک

عشق به انسانها را تمرین کنیم

 

 

ای شعر پایکوب  من  آهسته رقص  کن

خوابیده است  حافظ  شیراز     در  زمین

 

دیشب در سالروز بزرگداشت حافظ  یادی کردیم از حافظ و خافظ دوستان بخصوص  شادروان ایوب قنبری  که  بسیار زیبا در وصف بزرگیهای حافظ سخن میگفت  و الان در جمع ما نیست . روحش شاد باد . هم حافظ و هم استاد بزرگم  شاد روان ایوب قنبری .

+  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387      | 

  

 دلش تاپ تاپ میزد .یعنی میشه  امروز هم به خیر بگذره و یه فرصت دیگه برای بازیگوشی هاش داشته باشه .  با نگرانی به اطرافش  نگاه میکرد . ای کاش هیچوقت  کسی به سراغشون نیاد . کاش فراموششون کنن  .دو نفر همراه با فروشنده اومدند. دلش هری  ریخت . تموم شد . قافله رو باخته بود . دل تو دلش نبود . .شاگرد  فروشنده  اومد سمتش و تا خواست بهش دست بزنه  مرد تازه وارد با لحن  اعتراض آمیزی گفت که این نه اون بغل دستیش رو میخواد .نفس عمیقی کشید و صورتش رو  برگردوند .  خطر از بیخ گوشش گذشت .  یکی دو ساعت   بیشتر  تا غروب نمونده بود . شانس بیاره این یکی دو ساعت  کسی سراغش نیاد امروز رو دیگه  پشت سر گذاشته .   برگشت و به جای خالی  دوستش نگاهی انداخت . غمی وجودش رو گرفت. و آرزو کرد که کاش همیشه همینجور نحیف بمونه . کاش هیچوقت انتخاب نشه .   اصلا کاش حسنک نرفته بود  شهر .

 

 

+  شنبه بیستم مهر 1387      | 

  

تلفن همراه نیمه جونش رو که مدام هشدار میداد باطری خالی کرده تو یه دستش گرفته بود و شارژر رو تو دست دیگه اش . دنبال فروشگاهی میگشت که مناسب باشه و دقایقی تلفنش رو بزاره شارژ بشه .  همه تند و تند از کنار هم بی تفاوت رد می شدن . گاهی به هم تنه میزدن .  آخرین غروب ماه رمضون بود . نمیخواست بره منزل میزبانش .  شنیده بود که آخرین افطار هر جا باشی فطریه ات می افته گردن صاحبخونه . این بود که ترجیح داد این ساعتها رو تو خیابون قدم بزنه .  و  وقت بی زبون رو که دم دست ترین قربانی  همیشگیه بکشه .

  یکی  کنارش سبز شد و همردیفش قدم برداشت .

-         سلام خانم . با من دوست می شی .؟؟

زن نگاهی بهش انداخت . خستگی پیاده روی طولانی رمق هر برخوردی رو ازش گرفته بود همینطور که به راهش ادامه میداد گفت :

-         نه آقا . خدا روزیت رو جای دیگه ای بده .

مرد  که از برخورد ملایم و خسته زن جرات گرفته بود که اهل داد و بیداد و این جور هیاهوها نیست  ادامه داد :

-         چرا خانم ؟ من تقاضا دارم با من دوست بشین .

-         آقا گفتم که  اشتباه اومدی . برو دعا کن  دم غروبی .

-         دعا کنم ؟ برای چی دعا کنم ؟

-   غروب آخر ماه رمضونه دعا کن  خدا به راه راست هدایتمون کنه . برو جانم .برو اشتباه گرفتی .

-         حتما"؟

-         حتما " اقا . شک نکن . 

 مرد مایوسانه  راهش رو جدا کرد .          دقایقی بعد وقتی نگاه زن تصادفی به اون سمت خیابون افتاد  دید که همراه چند دقیقه پیش  باتفاق شکارخوش سیمایی  ایستاده  و با چهره ای گشاده فریاد میزنه :

-  تاکسی دربست .

+  شنبه سیزدهم مهر 1387      | 

 

امروز فهمیدم که جانبازه . و چقدر حال و هوای بهتری پیدا کردم وقتی این رو شنیدم.  خدای بزرگ چه سعادتی  که مصاحبت با یک جانباز رو نصیبم کردی . سپاس بی حد . البته در همه صفوف خالص و ناخالص دیده میشه .   خدا را سپاس  که من با جانبازی عاشق  خالص و ناب  هم صحبت شدم . و خیلی بهم آرامش میده صحبتهاش و توصیه هاش . خیلی زیاد .  زنده باشه .

راستی در اولین روز فصل جدید زندگیم    امام رضا  من رو طلبید . باورم نمیشه .  اما واقعا همه چی داره دست به دست هم میده که چهارشنبه عید فطر من مشهد باشم . 

+  جمعه پنجم مهر 1387      |