تلفن همراه نیمه جونش رو که مدام هشدار میداد باطری خالی کرده تو یه دستش گرفته بود و شارژر رو تو دست دیگه اش . دنبال فروشگاهی میگشت که مناسب باشه و دقایقی تلفنش رو بزاره شارژ بشه . همه تند و تند از کنار هم بی تفاوت رد می شدن . گاهی به هم تنه میزدن . آخرین غروب ماه رمضون بود . نمیخواست بره منزل میزبانش . شنیده بود که آخرین افطار هر جا باشی فطریه ات می افته گردن صاحبخونه . این بود که ترجیح داد این ساعتها رو تو خیابون قدم بزنه . و وقت بی زبون رو که دم دست ترین قربانی همیشگیه بکشه .
یکی کنارش سبز شد و همردیفش قدم برداشت .
- سلام خانم . با من دوست می شی .؟؟
زن نگاهی بهش انداخت . خستگی پیاده روی طولانی رمق هر برخوردی رو ازش گرفته بود همینطور که به راهش ادامه میداد گفت :
- نه آقا . خدا روزیت رو جای دیگه ای بده .
مرد که از برخورد ملایم و خسته زن جرات گرفته بود که اهل داد و بیداد و این جور هیاهوها نیست ادامه داد :
- چرا خانم ؟ من تقاضا دارم با من دوست بشین .
- آقا گفتم که اشتباه اومدی . برو دعا کن دم غروبی .
- دعا کنم ؟ برای چی دعا کنم ؟
- غروب آخر ماه رمضونه دعا کن خدا به راه راست هدایتمون کنه . برو جانم .برو اشتباه گرفتی .
- حتما"؟
- حتما " اقا . شک نکن .
مرد مایوسانه راهش رو جدا کرد . دقایقی بعد وقتی نگاه زن تصادفی به اون سمت خیابون افتاد دید که همراه چند دقیقه پیش باتفاق شکارخوش سیمایی ایستاده و با چهره ای گشاده فریاد میزنه :
- تاکسی دربست .