تبليغاتX
دوستداران کودک

دوستداران کودک

عشق به انسانها را تمرین کنیم

 

دیروز بهم گفت عزیزی  که   روحیه خوبی داری . چطور میتونی اینقدر از  بچه هات  دور باشی . این اومده  حالا اون یکی میخواد بره ..

خندیدم و گفتم    اونقدر تو تاریکی مجبور شدم راه برم و همه اش توکل کنم به خدا  و هی به خودم بگم   که هر چی بخواد همون میشه  و نترس و برو فقط برو با تکیه به خواست خدا  که دیگه عادت کردم  دل به دریا بزنم و نترسم .  وگرنه بحث دلتنگی که بشه من هم اینجور موقع ها  کم میارم  اما  باز هم توکل میکنم به خدا . مشکل میفرسته اگه صبر کنیم  راه حلهاش هم تو خود مشکلات هست .  سخته . خیلی سخت  گذروندن این لحظات برای مادر .  اما باز هم هر چی خدا بخواد همون میشه .. با تمام وجود  راضیم به رضاش .

 

+  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387      | 

.

 هیجان زده بود . دل شوره داشت . به هیچ وجه نمیتوانست اندیشه خود را متمرکز کند . هنوز دو دل بود . مردد بود . نمی توانست تصمیم بگیرد . در این حال و هوا می دید که انتخاب چه کار شاق و مهمی است . و تصمیم گرفتن چقدر مشکل . چون می دانست کلیه تصمیمات فقط معرف شروع و آغاز کارند نه انجام همه آن . وقتی کسی تصمیمی میگیرد در حقیقت خود را در معرض جریان تند و تیزی می گذارد که جریان اورا به نقطه نامعلومی می برد . نقطه ای که او در موقع تصمیم گیری نه خوابش را دیده بود و نه  حتی به طور مبهم آن را پیش بینی کرده بود .آری  جریان او را به مقصدی مبهم هدایت می کند به افقی ناشناخته

+  جمعه بیست و دوم شهریور 1387      | 

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد.
یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.
پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود.
برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد.
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.
صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.
در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتر و تمام مهارتی که در کار داشت را برای ساخت آن بکار می برد.
یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.

این داستان ماست.
ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد.
گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.
اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست.
آري ، درست است .
شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.
یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.
مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید

 

                                                                  برگرفته از وبلاگ اندر خم یک کوچه بخش نظرها که توسط علی از وبلاگ  ( همه جی )  این متن زیبا گذاشته شده بود .با اجازه  و سپاس از وبلاگ همه چی و اندرخم یک کوچه   با این فرض که با ترویج اندیشه های زیبا موافق خواهند بود .  

+  پنجشنبه هفتم شهریور 1387      | 

 

 

 سال گذشته در چنین روزی یعنی ششم شهریور ماه سال یکهزار و سیصد و هشتاد و شش این وبلاگ متولد شد . در ساعت نه و سی و سه دقیقه بامداد .  در این یکسال  دوستان و مصاحبان و مخاطبان عزیزی رو در کنار خودش داشت  که دستش رو گرفتند و اینگونه بود که پا به پا رفت و شیوه راه رفتن آموخت . از همه این عزیزان سپاسگزارم و دست دوستی شون رو به گرمی میفشارم . باشد که روزهای پربارتری رو در دومین سال حیات خودش تجربه کنه .

+  چهارشنبه ششم شهریور 1387      |