صحبت از پگاه شد و دو پزشکی که با برخوردهای خوب شون بهتر از داروها روی بیمارشون اثر میگذارن . لازم دیدم که از پزشک آنلاین خانواده و حتی مریض های غریبه اش بنویسم . نه توی مهمونی از دست ما راحته نه توی تفریح و مسافرت . با حوصله و صبوری همه رو ویزیت میکنه فارغ از زمان و مکانی که بهش مراجعه بشه . دکتر رسایی رو میگم پدر پگاه و پیمان و همسر خواهر کوچکتر خودم . زحمت همه فامیل به گردنش افتاده . حالا یا خودش درمان میکنه و یا ارجاع میده به پزشک های متخصص هر بیماری . صمیمانه قدردان زحمت هاش هستیم . ( تعجب نکنید این روزها کار من شده مراجعه به مطب دکتر و آزمایشگاه اینه که تو ذهنم این موضوعات زنده و حاضره ) دعا کنید زودتر به شرائط عادی برگردم . عادی ؟؟... به حق چیزهای ندیده و نشنیده . شرائط عادی چی بود که از ذهنم پرید بیرون ؟...سالهاست هر چی بوده خاص بوده و غیر عادی .....
امشب تولد پگاه عزیز بود . طبق معمول من بعد از مراسم رسیدم اونهم با مانتوی فرم اداره . از صبح ساعت ۶ که از خونه رفته بودم بیرون تا ساعت ۱۰ برنامه ام کاملا پربود . اداره . آزمایشگاه . اداره . آزمایشگاه . دکتر . دکتر . سیتی سنتر و خرید کادو برای پگاه . داروخانه . .... و سهم چند دقیقه ای که نصیب جشن تولد پگاه شد.اما با همه مشغله ای که داشتم دیدار دو دکتری که دلم نمیاد اسمشون رو نیارم ( دکتر اوزی - و دکتر ابریشمی زاده ) بهم انرژی داده بود . بعضی دکترها اینقدر به زوربرای مریضشون توضیح میدن که دلت میخواد دیگه هیچوقت مریضشون نباشی. اما این دونفر همه چی رو با حوصله برای مریض توضیح میدن . براشون آرزوی موفقیت میکنم .
این هم شانس بزرگیه که خدا فرصت خدمت کردن رو سر راهم قرار میده . آشنا شدن با مشکلات دیگران فرصتیه تا مشکلات خودت یادت بره .
از سال گذشته خداوند فرصتی سر راهم قرارداد تا با بیماری صرع آشنا بشم . حالا بماند که چطور و چرا.
اما به هر حال این هم یه امتحان جدید بود . فکر کنم کلکسیونم داره کامل میشه ! بازم شکر .
بگذریم . در این یک سال با دکتر بسیار پرحوصله و با محبتی آشنا شدم . که در هر نوبت ویزیت احساس میکنم ازش آرامش و انرژی مثبت میگیرم . با مسئولیت کامل نسبت به مریض رفتار میکنه و مشاورخوبی هم هست .
براساس راهنمایی دکتر با انجمن صرع هم آشنا شدم . در جلسه ای که پنج شنبه گذشته داشتند شرکت کردم . اما احساس میکنم اینها همه اش اجزای یک پازل بود که مرحله به مرحله من رو به سمت و سوی زمینه های جدیدی از فعالیتهای گروهی هدایت میکرد .
جلسه متشکل از تعدادی از پزشکان متخصص مغز و اعصاب بود . و عضو داوطلب که من بودم . و دو نفر از کادر دفتری انجمن . دلم میخواست رمق و توان گذشته رو داشتم . خیلی خسته بودم . خسته و نگران . اما ربع ساعتی که از معارفه و صحبت های اولیه گذشت و جمع وارد بحث های اصلی شد احساس کردم دارم جون میگیرم . دوباره یک حس و حالی داشت در من زنده میشد که تمام رخوت و سستی رو درمن از بین می برد . تقریبا برنامه هر عضو بعد از اتمام جلسه مشخص بود و من هم پیگیرانه از همون ساعتهای اول رفتم سراغ مسئولیتهایی که قبول کرده بودم .
با سردبیر نشریه محلی که ا ز دوستانم بود تماس گرفتم و ازش خواستم تا مدتی ستونی رو به اطلاع رسانی در خصوص بیماری صرع و انواع و درمان اون اختصاص بده . تماس تلفنی با مسئول انجمن که یکی از پزشکان متخصص مغز و اعصاب بود گرفتم و خواستم که مطالب رو در اختیارم قرار بده . برای جمع اوری کمک های مالی از طریق قبض های انجمن هم با نفراتی موثر صحبت کردم . و قرار شد این کار رو عملی کنیم .
با کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان هم تماسی برقرار کردم و از طریق یکی از رابطین قرار گذاشتیم که جلسه ای برای خانواده های بچه های عضو کانون ترتیب داده بشه و با حضور پزشک متخصص درباره صرع اطلاع رسانی و به پرسشهای احتمالی افراد حاضر در جلسه هم پاسخ داده بشه .
همه این ها رو با مسئول انجمن هماهنگ کردم . مثل همیشه کار گروهی و جمعی برای هدفی عام المنفعه داشت اثر مثبت خودش رو روی روح وروانم میذاشت . بازم باید از آقای دکتر سپاسگزار باشم که مشاور خوبی برام بود. اما تصمیم گرفتم وبلاگ خاصی برای این فعالیتم اختصاص بدم . و از این به بعد مطالب مربوط به این فعالیت ها رو قدم به قدم در اون بنویسم و به عنوان یک ابزار اطلاع رسانی درباره انجمن و بیماری صرع هم ازش استفاده کنم.
امروز مه زیبایی همه جا رو گرفته بود . احساس میکردی واقعا تو ابرها داری حرکت میکنی . چشم چشم رو نمی دید. همه ماشین ها مجبور شدن تو جاده چراغ هاشون رو روشن کنن . هوا سرد و مه آلود بود. گذشته های دور در ذهنم زنده شد . سالها پیش که یه صبح زود دیدم اسمون صورتیه . فکر کردم پنجره اتاق من نور رو داره صورتی نشون میده . رفتم تو حیاط دیدم نه واقعا همه جا صورتیه . اون روز هم مه غلیظی همه جارو گرفته بود و نور خورشید در گذر از این مه انعکاسی بوجود اورده بود که همه جا صورتی شده بود. بسیار زیبا و به یاد ماندنی . اسمون صورتی . هوای اطراف صورتی . مثه نقاشی بچه ها میموند. شاید هم اون روز خدا نقاشی طبیعت رو بعهده فرشته ها گذاشته بوده و اونها هم درست مثل بعضی بچه ها که فقط از یه مداد رنگی استفاده میکنن همه جا رو صورتی نقاشی کرده بودن .
