تبليغاتX
دوستداران کودک

دوستداران کودک

عشق به انسانها را تمرین کنیم

 

صحبت از پگاه شد  و  دو پزشکی که با برخوردهای خوب شون  بهتر از داروها روی بیمارشون اثر میگذارن .  لازم دیدم که از پزشک آنلاین خانواده  و حتی مریض های غریبه اش   بنویسم .  نه توی مهمونی از دست ما راحته نه توی تفریح و مسافرت .  با حوصله و صبوری همه رو ویزیت میکنه فارغ از زمان و مکانی که بهش مراجعه بشه .  دکتر رسایی رو میگم  پدر پگاه و پیمان و همسر خواهر کوچکتر خودم .   زحمت همه فامیل به گردنش افتاده .  حالا یا خودش درمان میکنه و یا ارجاع میده به پزشک های متخصص هر بیماری .   صمیمانه قدردان زحمت هاش هستیم .   ( تعجب نکنید  این روزها  کار من  شده   مراجعه به مطب دکتر و آزمایشگاه  اینه که تو ذهنم  این موضوعات  زنده و حاضره )  دعا کنید زودتر به شرائط عادی  برگردم . عادی ؟؟... به حق چیزهای ندیده و نشنیده .  شرائط عادی چی بود که از ذهنم پرید بیرون ؟...سالهاست  هر چی بوده خاص بوده و غیر عادی .....    

+  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386      | 

امشب تولد پگاه عزیز بود . طبق معمول من بعد از  مراسم  رسیدم  اونهم با مانتوی فرم اداره  . از صبح ساعت ۶ که از خونه رفته بودم بیرون تا ساعت ۱۰ برنامه ام کاملا پربود . اداره . آزمایشگاه . اداره . آزمایشگاه . دکتر . دکتر .  سیتی سنتر و خرید کادو برای پگاه . داروخانه . .... و سهم چند دقیقه ای  که نصیب جشن  تولد پگاه شد.اما با  همه مشغله ای که داشتم   دیدار دو دکتری که دلم نمیاد اسمشون رو نیارم  ( دکتر اوزی - و دکتر ابریشمی زاده )  بهم انرژی داده بود .  بعضی دکترها اینقدر به زوربرای مریضشون توضیح میدن که  دلت میخواد دیگه هیچوقت مریضشون نباشی. اما   این دونفر همه چی رو با حوصله برای مریض توضیح میدن . براشون آرزوی موفقیت میکنم . 

+  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386      | 

این هم شانس بزرگیه که خدا فرصت خدمت کردن رو سر راهم قرار میده . آشنا شدن با مشکلات دیگران  فرصتیه تا مشکلات خودت یادت بره .

از سال گذشته  خداوند فرصتی سر راهم قرارداد تا با بیماری صرع آشنا بشم . حالا بماند که چطور و چرا.

اما به هر حال این هم یه امتحان جدید بود .   فکر کنم کلکسیونم داره کامل میشه ! بازم شکر .

 

بگذریم . در این یک سال  با دکتر بسیار پرحوصله و با محبتی آشنا شدم .   که در هر نوبت ویزیت احساس میکنم  ازش آرامش  و انرژی مثبت  میگیرم . با مسئولیت کامل نسبت به مریض رفتار میکنه و مشاورخوبی هم هست .

  براساس راهنمایی دکتر  با انجمن صرع  هم آشنا شدم . در جلسه ای که پنج شنبه گذشته داشتند شرکت کردم .  اما  احساس میکنم اینها همه اش اجزای یک پازل بود که مرحله به مرحله من رو  به سمت و سوی  زمینه های جدیدی از  فعالیتهای گروهی  هدایت میکرد .

جلسه متشکل از تعدادی از پزشکان متخصص مغز و اعصاب بود . و عضو داوطلب که من بودم . و دو نفر از کادر دفتری انجمن . دلم میخواست رمق و توان گذشته رو داشتم .   خیلی خسته بودم . خسته و نگران . اما ربع ساعتی که از معارفه و صحبت های اولیه گذشت و جمع وارد بحث های اصلی   شد  احساس کردم دارم جون میگیرم . دوباره یک حس و حالی داشت در من زنده میشد که  تمام  رخوت و سستی  رو  درمن از بین می برد . تقریبا برنامه هر عضو بعد از اتمام جلسه مشخص بود و من هم پیگیرانه از همون ساعتهای اول رفتم سراغ  مسئولیتهایی که قبول کرده بودم .

با سردبیر نشریه محلی که ا ز دوستانم بود تماس گرفتم و ازش خواستم تا مدتی ستونی رو به اطلاع رسانی در خصوص بیماری صرع و  انواع و درمان اون اختصاص بده . تماس تلفنی با مسئول انجمن که یکی از پزشکان متخصص مغز و اعصاب بود گرفتم و خواستم که مطالب رو در اختیارم قرار بده .  برای جمع اوری کمک های مالی از طریق قبض های انجمن هم با نفراتی موثر صحبت کردم . و قرار شد این کار رو عملی کنیم .

با کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان هم تماسی برقرار کردم و از طریق یکی از رابطین قرار گذاشتیم که جلسه ای برای خانواده های بچه های عضو کانون ترتیب داده بشه و با حضور پزشک متخصص درباره صرع  اطلاع رسانی  و به پرسشهای احتمالی افراد حاضر در جلسه هم پاسخ داده بشه .

همه این ها رو با مسئول انجمن هماهنگ کردم . مثل همیشه کار گروهی و جمعی برای هدفی عام المنفعه  داشت اثر مثبت خودش رو روی روح وروانم میذاشت .  بازم باید از آقای دکتر سپاسگزار باشم که مشاور خوبی برام بود. اما تصمیم گرفتم  وبلاگ خاصی برای این فعالیتم اختصاص بدم . و از این به بعد  مطالب مربوط به این فعالیت ها رو قدم به قدم در اون بنویسم و به عنوان یک ابزار اطلاع رسانی درباره  انجمن و  بیماری صرع   هم ازش استفاده کنم. 

+  شنبه بیستم بهمن 1386      | 

امروز  مه زیبایی همه جا رو گرفته بود . احساس میکردی واقعا تو ابرها داری حرکت میکنی  . چشم چشم رو نمی دید. همه ماشین ها مجبور شدن تو جاده چراغ هاشون رو روشن کنن .  هوا سرد و مه آلود بود. گذشته های دور در ذهنم زنده شد .  سالها پیش  که یه صبح زود دیدم اسمون صورتیه . فکر کردم پنجره  اتاق من نور رو داره صورتی نشون میده . رفتم تو حیاط دیدم نه واقعا همه جا صورتیه .  اون روز هم مه غلیظی همه جارو گرفته بود و نور خورشید در گذر از این مه انعکاسی بوجود اورده بود که همه جا صورتی  شده بود.  بسیار زیبا و  به یاد ماندنی . اسمون صورتی . هوای اطراف صورتی . مثه نقاشی بچه ها میموند.   شاید هم اون روز  خدا نقاشی طبیعت رو بعهده  فرشته ها  گذاشته  بوده و اونها هم درست مثل بعضی بچه ها که فقط از یه مداد رنگی استفاده میکنن همه جا رو صورتی نقاشی کرده بودن .

+  دوشنبه هشتم بهمن 1386      |