تبليغاتX
دوستداران کودک

دوستداران کودک

عشق به انسانها را تمرین کنیم

از دیشب  تا حالا  بارون قشنگی  اینجا داره میباره ومن یاد شعر ماندگار وجاودانه گلچین گیلانی افتادم . حیفم اومد اینجا ننویسم . به یاد کودکی هامون . عجب صفایی داشت بارون و پس از بارون .

 

 

باز باران
با ترانه
با گهرهای فراوان
ميخورد بر بام خانه
من به پشت شيشه تنها ایستاده
در گذرها رودها را ه  ا وفتاده
شاد و خرم
يک دو سه گنجشک پر گو
باز هر دم
می پرند اين سو و ان سو
می خورد بر شيشه و در
مشت و سيلی
آسمان امروز ديگر نيست نيلی
يادم آرد روز باران
گردش يک روز ديرين
خوب و شيرين
توی جنگلهای گيلان
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم نرم و نازک
چست و چابک
از پرنده از چرنده از خزنده
بود جنگل گرم و زنده
اسمان آبی چو دريا
يک دو ابر اينجا و آنجا
چون دل من روز روشن
بوی جنگل تازه و تر
همچو می مستی دهنده
بر درختان ميزدی پر
هر کجا زیبا پرنده
برکه ها آرام و آبی
برگ و گل هر جا نمایان
چتر نیلوفر درخشان
آفتابی
سنگها از آب جسته
از خزه پوشیده تن را
بس وزغ آنجا نشسته

دمبدم در شور و غوغا
رودخانه
با دو صد زیبا ترانه
زیر پاهای درختان

چرخ میزد همچو مستان
چشمه ها چون شیشه های آفتابی
نرم و خوش در جوش و لرزه
توی انها سنگ ریزه
سرخ و سبزو زرد و آبی
با دو پای کودکانه میدویدم همچو آهو
میپریدم از سر جو
دور میگشتم ز خانه
میپراندم سنگ ریزه
تا دهد بر اب لرزه
بهر چاه و بهر چاله
میشکستم کردخاله
میکشانیدم به پایین
شاخه های بید مشکی
دست من میگشت رنگین
از تمشک سرخ و مشکی
میشنیدم از پرنده
داستانهای نهانی
از لب باد وزنده
رازهای زندگانی
هر چه   میدیدم  من آنجا
بود دلکش بود زیبا
شاد بودم میسرودم
روز ای روز دلارا
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا
ورنه بودی زشت و بی جان

این درختان
با همه سبزی و خوبی
گو چه میبودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان


روز ای روز دلارا
گر دلارایی است از خورشید باشد

گر که زیبایی است از خورشید باشد
اندک اندک رفته رفته ابرها گشتند چیره
آسمان گردید تیره
بسته شد رخساره خورشید رخشان
ریخت باران ریخت باران
جنگل از باد گریزان
چرخها میزد چو دریا
دانه های گرد باران
پهن میگشتند هر جا
برق چون شمشیر بران
پاره میکرد ابرها را
تندر دیوانه غران
مشت میزد ابرها را
روی برکه مرغ آبی
از میانه از کناره با شتابی
چرخ میزد بی شماره
گیسوی سیمین ما را
شانه میزد دست باران
بادها با فوت خوانا
می نمودندش پریشان
سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا
به چه زیبا بود جنگل
بس ترانه بس فسانه
بس فسانه بس ترانه
بس گوارا بود باران
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی پندهای اسمانی
بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
زندگانی خواه تیره خواه روشن

هست زیبا هست زیبا هست زیبا

+  شنبه پانزدهم دی 1386      | 

داشتم کشوی میز کارم رو تمیز میکردم که نوشته های اضافی و قدیمی رو  که تلنبار شده روی هم بیرون بریزم و خلوت کنم . چشمم به نامه ای خورد که سال گذشته برای دخترم نوشته بودم و همراه یک نامه برای برادرش  توسط یکی از دوستام فرستاده بودم هند  . اون موقع هر دوتاشون اونجا بودن .  برای اینکه برادرش هم بره پیش خودش خیلی تلاش کرد و زحمت کشید و اقدامات اولیه رو انجام داد و  جا و مکان و لوازم دیگه  رو تدارک دید .  برای اینکه بتونم اون کاغذ رو هم از کشو خارج کنم متنش رو به یادگار اینجا میزارم . میگم یادش به خیر رسم نامه نوشتن های قدیم . آخرش هم مینوشتیم ای نامه که میروی به سویش از جانب من ببوس رویش  یا    مثلا" مرکب در قلم مانند آب است  خجالت میکشم خطم خراب است   یا عکس میفرستادیم و مینوشتیم  عکسم به تو دادم که مرا یاد کنی  جسم بیروح مرا در نظرت شاد کنی    واقعا یادتون هست ؟؟ شاید هم سن شما قد نده به این خاطرات .. بگذریم  .. حالا در عصر اینترنت و ایمیل  من  بازهم براشون نامه نوشته بودم احساس کردم وقتی به دست شون برسه حس دیگه ای   داره که ایمیل  هیچوقت نخواهد داشت .

 دختر عزیز و مهربانم

        محبتی رو که این چند ماهه نثار کردی همه فداکاریهای مادرانه  رو شرمسار کرد. انگار روزگار  تار و پود وجودت رو که به شکنندگی شاخسار نونهالان بهاریه با چنان عشق و محبتی در هم تنیده  که بار غربت و نگرانی و مسئولیتهای اضافه رو پاسخگو باشه .  وجود مهربون و عاشقت رو سپاسگزارم .

       دختر سه ساله ای که  حتی موقع تب و مریضی  هم میخواست با تمیز کردن برنج  در تهیه غذای ظهر   به مادر  کمک کنه  و  در ۶ سالگی از اینکه پوشک برادر چند ماهه اش رو جلوی بقیه عوض کنند گله مند میشد که مبادا به برادر کوچک و نوزادش بخندن . و یا در خلوت اتاق خودش اشک میریخت که وقتی برادرم بزرگ شه ازم دور میشه و میره سربازی  خیلی هم عجیب نیست که به چنین عاشق دلباخته و دلسوزی بدل شه .

عزیز دل من نمیدونی وقتی بهت فکر میکنم چقدر وجودم پر از شادمانی میشه از این  که چند روز دیگه میبینمت . عزیزی که اگه شب  دست تو موهای مامانش نمیاورد خواب نمیرفت  حالا  اونقدر بزرگ و خانم شده که در کشور دیگه ای   زندگی میکنه و نزدیک به ده ماهه که صورت قشنگش رو ندیدم .

   با تمام وجود بهت افتخار میکنم و از داشتن دختر ی مثل تو سر بلندم .  صورت ماه و چشمای مهربونت رو میبوسم . 

                                                                                                                                     فدای تو مادرت

 

+  سه شنبه یازدهم دی 1386      | 

 

کلاس دوم دبستان بود . دفتر مشقش رو برداشتم که نگاه کنم . پشت دفترش  محلی برای نام و نام خانوادگی و آدرس دانش آموز نوشته شده بود  جالب بود آدرسی که نوشته بود پشت دفترش :

منظومه شمسی - کره زمین - قاره آسیا - کشور ایران - استان هرمزگان- بندرعباس - کشتی سازی - ۲۸ دستگاه - بلوک  ۵ -  پلاک ۲ - آرش  ......

یک لحظه به خودم گفتم اگه همیشه و همه جا خودمون رو در یک کل و جمعی که به اون تعلق داریم ببینیم شاید اینقدر فرد گرایی و دیدن فقط منافع شخصی    حرف اول رو نزنه .

 

 

+  جمعه هفتم دی 1386      | 

امروز میخوام درباره پدر و مادر پرحوصله ای بنویسم که برای بهبود و رشد  فرزندشون که یکی از گوش هاش کم شنوا بود نهایت صبر و تلاش رو نشون دادند.  نمیدونم چه جوری  احترام خاصی که برای این دونفر قلبا" قائل هستم رو بتونم بیان کنم . ولی از دیدنشون لذت میبرم . ازهمراهی  و هماهنگی که دررابطه با بچه شون دارن .     ضعیف بودن گوش  مثل ضعیف بودن چشم میمونه که اون با سمعک و این با عینک رفع میشه .  اما شاید به این  دلیل که  با مورد اولی کمتربرخورد داریم تو جامعه یه جورایی غریب تر جلوه میکنه . شاید هم به دلیل اینکه شنوایی  روی گفتار هم اثر گذاره  سختی هاش بیشتره .  اما اینقدر با حوصله و درایت  این دو نفر وقت گذاشتن که الان فرزندشون نه تنها در درس و تکالیف  هیچی از  همکلاسی هاش کم نداره  بلکه اینقدر توانایی هاش خوبه که در مدرسه عادی هم از همون اول درس خوند .  و جالبه که دقت عمل و هوش بسیار متفاوتی هم داره . با قلبی مهربون و بسیار روحیه لطیف .   خیلی قشنگ احساساتش رو بیان میکنه و اگه احیانا دل کسی رو برنجونه تا  دلش رو بدست نیاره و نگه ( بخند ) که خیالش راحت شه  مورد عفو قرار گرفته  ول کن نمیشه .  

   مطمئن هستم روز به روز شاهد رشد همه جانبه اش خواهیم بود و اینها هم نتیجه هیچی نیست مگه حوصله . بردباری و هماهنگی این پدرو مادر مدبر و مدیر .   براشون آرزوی  لحظات شیرینتری رو دارم

+  پنجشنبه ششم دی 1386      |