تبليغاتX
دوستداران کودک

دوستداران کودک

عشق به انسانها را تمرین کنیم

 

 

۱۶ مهر ماه سال ۸۱ بود که در ساحل جشن پرواز بادبادکها برپا

 بود . موج جمعیت اجازه نمیداد امواج دریا خودی نشون بدن .  

  میز فروش رو با کتابهای تخصصی مادران و مربیان و همچنین

 کتابهای رنگارنگی خاص کودکان چیده بودم . یکی از نشریاتی که

 برای فروش ارائه شده بود نشریه   بادبادک  بود.   جلد اول و دوم

 نشریه درست مثل یک جلد کتاب خیلی مفصل و کامل تهیه شده بود و

 قیمتش هم تا اونجا که به خاطرم هست  ۴۵۰ تومان بود. همه بچه ها

 بادبادک به دست همراه با خانواده هاشون قدم میزدن . درسته قدم

 میزدن چون اصلا" جایی برای دویدن و تفریح دیگه باقی نمونده بود

 ماشینها و آدم ها اونقد ر چسبیده به هم قرار داشتند که بچه ها فضایی

 برای دویدن نداشتن . تو آسمون هم همینطور بادبادکهایی که دور

 بودن که  بدون رقیب خود نمایی میکردن اما اونهایی که نزدیک به هم  بودن گاهی در هم می پیچیدن و گره میخوردن .

       مادری که دست دختر کوچولوش رو گرفته بود و دست

 دیگه اش هم از چادرش آورده بود بیرون و کتابها رو برمیداشت و

 بعد از دیدن قیمتهاش دوباره میذاشت سرجاش به اندازه یه وجب فقط

 النگوی طلا به دست داشت .  احتمالا" قیمت کتابها به نظرش کم و

 بی  ارزش میومد که جلب نمیشد.  اما دختر کوچولوش که مدتی به

 نشریه   بادبادک چشم دوخته بود و یه دستش هم پفک  بود به

 مامانش گفت 

- این رو میخوام مامان .

مادر نشنید و صداهای بعدی دخترش رو هم ترجیح داد نشنوه .

طاقت دختر بچه سر رفت و پفک رو داد به مادرش و بادبادک رو برداشت .

- بخر دیگه مامان .

- نمیخواد بیا بریم .

دختر دست مامانش رو دوباره کشید .

- تورو خدا مامان

نمیخواد گفتم بیا بریم

- من نمیام . بخر ....

اصرار از دختر و مقاومت از مادر.

- اصلا" مامان تا یکهفته دیگه هیچ چی برام نخر .

- نه گفتم نه . بسه دیگه .

مادر خودش رو بطرف جمعیتی که راه حرکت رو روش بسته بودن

 میکشید.و دختر هم محکم به میز چسبیده بود.

نمیدونستم باید تو اون لحظه حرفی بزنم یا نه . بیشتر حیرت زده بودم .

- بریم 

و مادر دست دختر رو کشید و برد.

چند لحظه بعد دختر بچه که ظاهرا" دست مادر را رها کرده بود و

 برگشته بود با عجله به میز نزدیک شد و بدون توجه به من و یا

 دیگران بادبادک را برداشت زیر بلوزش قایم کرد و رفت .

بدنبال او رفتم تا هم مادرش را مطلع کنم و هم به او توضیح دهم که

 کاردرستی نکرده . تصمیم گرفته بودم کتاب را به او هدیه دهم .

اما او که بدون مادرش برگشته بود  با آن جثه کوچکش  در

  جمعیت ناپدید  شده بود ..............

+  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386      | 

 

خاطره ای از سمینار صلح و عدم خشونت علیه کودکان ...................

 

از اکثر شهرهای ایران نمایندگان انجمن های منطقه ای حضور داشتند. به همت شورای گسترش فرهنگ صلح  سمیناری در حمایت از صلح و عدم خشونت علیه کودکان برگزار شده بود. سخنرانیهای بسیار مفید و نمایشگاه های کتاب و غرفه های انجمن های غیر دولتی در حاشیه سمینار تکمیل کننده این برنامه بود.  تا بعد از ظهر در سمینار با دیگر اعضاء شهرستانها به سر بردیم  . خانم توران میرهادی هم حضور داشتند. که در ساعتهای استراحت حسابی دور و برش شلوغ میشد و عکس گرفتن های نمایندگان با این بانوی  همیشه جاودان در عرصه  فعالیتهای ادبی و فرهنگی ویژه کودکان و نوجوانان  زینت بخش این برنامه ها بود.  بگذریم  گذشت و گذشت تا اختتامیه برنامه .  یک گروه خیمه شب بازی در انتهای برنامه برای رفع خستگی  شرکت کنندگان  قصد اجرای برنامه داشت.  با موسیقی بسیار زیبایی برنامه اجرا میکردند و  همه لذت میبردند .  اما  چی شد یه جملاتی در کلام عروسک گردان شنیدم که اصلا" هر چی از صبح تو سمینار گفته بودند و شنیده بودیم رو برد زیر سوال ..... عروسکها گلوی همدیگه رو گرفتن بودن و دعوا میکردن و یه خشونت درست و حسابی و اون یکی بهش میگفت کاکا سیاه .... کاکاسیاه ....

به یاد جملات برابری نژادی و  عدم آموزش خشونت در برنامه ها و .... در سخنرانی های برنامه افتادم و لبخندی زدم و گفتم بیچاره دست اندرکاران سمینار ..... اینهمه زحمت از صبح و روزهای قبل برای تدارک سمینار بعد این عروسک گردان در ربع ساعت  همه  رو راحت کرد ............ 

 موقع خداحافظی به مدیر برنامه سمینار گفتم عجب عروسک گردانی بودها این آقا کاش از صبح تو سمینار بود که لااقل متن دیالوگهاش رو تطبیق داده بود........

آقای یوسفی با تاسف سری تکان داد و گفت :  اینه دیگه مشکلات ما ..  تا بخوایم این اندیشه ها رو  در فرهنگ همه مردم جا بدیم کلی زمان میبره ....آره کاش بهش گفته بودیم برنامه پیرامون چیه.... 

البته شنونده ها طبق عادت فقط به موسیقی عروسک گردانی توجه داشتند و دست میزدند زیاد هم به جملاتی که رد و بدل میشد توجهی نداشتند. این بی توجهی و درست نشیندن  هم  گاهی به درد میخوره ها ...... معلوم نیست از صبح تا حالا هم اصلا" چیزی شنیده باشند... خدامیداند  ..........

+  سه شنبه هفدهم مهر 1386      | 

 

 

     

 

         

 تو حیاط مشغول آویزون کردن لباسهای شسته شده روی طناب بود که  دید اونور حصار کوتاه و شمشادی   خونه شون پسر بچه ۵ساله اش بغل  مرد همسایه اس  و تمام سرو صورت ولباسش پر خون شده . نفهمید چطور با همون چادر و دمپایی  دوید تا به اونا برسه.

- نگران نباشید چیزی نیست الان میبرمش درمانگاه .

مرد همسایه شون از دور داد زد.

- سینا با سنگ زده تو سر پسرتون سرش شکسته .

و مادر همچنان میدوید تا به اونا برسه .

و پسرک با همون سروصورت خونی فریاد میزد.

- مامان من چیزیم نیست. برو خونه سینا. الان مامانش میزندش ها. برو نزار کتک بخوره.

- عزیز دلم ...

و اشک تو چشمای مادر حلقه زد نه از شکستن سر پسرش بلکه از این همه بزرگواری که یک پسر بچه میتونه داشته باشه .

توی درمانگاه هم مدام به مادرش میگفت .

- مامان من چیزیم نیس. برو پیش مامان سینا. الان با سینا دعوا میکنه.

- باشه آرش  جان الان میرم . بزار تو رو ببرم خونه.

و پس از بخیه و پانسمان پسرش رو رسوند خونه . و تا کوچه پشتی شون که خونه سینا بود رفت تا سفارش  پسرش رو به مامان سینا برسونه.

-  آرش  قول گرفته از من که نزارم سینا کتک بخوره.

...

شب برای پسرش کباب درست کرد و با سبزی و گوجه و ...توی یه سینی گذاشت و برد کنار تختش.

- مامان برای سینا هم بردی؟

مادر که از ته دل از دست سینا عصبانی بود. بخاطر پسرش به آرامی گفت

- نه مامان جان . مامانش خونه س . خودش به بچه اش شام میده .

- خب نمیده دیگه . من میدونم الان داره دعواش میکنه. اول برای سینا شام ببر.

مادر به اصرار پسرش یه سینی چلو - کباب  و سبزی برد در خونه سینا. 

مادرش در رو باز کرد .و گفت:

- شام بهش بدم ؟؟؟. اصلا" تنبیهش کردم و گفتم امشب از شیر هم خبری نیست.از تو اطاقش هم اجازه نداره بیاد بیرون .

از سینا میشد هر چیزی گرفت الا سهمیه شیر که فو ق العاده دوست داشت . برعکس داداشش سروش که لب به شیر نمیزد. و جالب بود که دوقلو هم بودن بادنیایی تفاوت سلیقه.

- حالا کوتاه بیا . خودشون دوتا که از دست هم دلخور نیستن . ما هم که نباید آتیش بیار معرکه باشیم .

- نه باید یاد بگیره .

- درسته . ولی آرش  گفته تا امشب سینا شام نخوره من هم نمیخورم . باور کن ازم خواسته ببینم سینا شام خورده . بعد شامش  رو میخوره .

و سینا اون شب با وساطت و خواهش  دوستش  مورد عفو مادر قرارگرفت و شام و سهمیه شیر نصیبش شد. اما قول داد که دیگه سنگ پرتاب نکنه طرف کسی ...

ای کاش عفو کردن اشتباهات بقیه رو از کودکان یاد بگیریم ...

 

+  چهارشنبه یازدهم مهر 1386      | 

 

................

کودکانم را مواظب باش همچون چشمهایت

                              تا نگیرد چهره شادابشان را گرد ذلت

.................... 

+  چهارشنبه یازدهم مهر 1386